بررسی The Messenger: The Story of Joan of Arc/ مطالعات سینمایی
فیلم پیام آور: داستان ژاندارک، نمونهای دیگری از میان چندین اثر ساخته شده از زندگی و سرگذشت ژاندارک فرانسوی یا نجاتدهنده ی فرانسه است. داستان فیلم در زمان جنگهای میان فرانسه و انگلستان که به جنگ صدساله معروف است و آغازکنندهی آن، انگلیس برای تسلط بر فرانسه غربی بود، که سالها باعث کشته شدن انسانهای زیادی شد، رخ میدهد.
این فیلم که از همان ابتدا با تصاویری از صلیب و کلیسا و مکالمات ژان و پدر روحانی در جایگاه اعتراف شروع میشود، کاملا بر جنبهی اعتقادات مذهبی و کشمکشهای درونی ژان بر سر اعتقادات و ارزشهای خود در طول فیلم تکیه دارد و کاملا عدم توجه به وقایع و جزییات تاریخی در این فیلم دیده میشود یا علاقه ای به توجه نشان دادن به این جزییات را کارگردان نداشته است و هدف اصلی او نشان دادن همان اعتقادات ژان بوده است تا به تصویر کشیدن صحنهی نبردهای طولانی و پرهزینه که البته وجودشان به باورپذیرتر شدن این نبردها در جریان داستان کمک میکرد و در طول جنگها این حس به مخاطب انتقال پیدا نمیکرد که درحال تماشای چندین نبرد مهم و تاثیرگذار در تاریخ اروپا و بین دو کشور انگلستان و فرانسه است؛ بلکه گویی در حال تماشای نبرد میان دو قوم بر سر کسب منافع و املاک خود در گوشهای خاک اروپا است.
نکتهی مهم و اصلی فیلم که در طول داستان و به خصوص در صحنههای پایانی ذهن مخاطب را با خود درگیر میکرد و شاید هدف و نیت کارگردان از ساخت این فیلم بوده است، بیان این موضوع است که آیا ژاندارک به راستی فرستاده ای از سوی خداوند است و به او الهاماتی میشده یا خیر تمام این جریانات ناشی از تخیلات و تصورات یک دختر روستازادهی بسیار مذهبی و ضربه خورده از جنگی است که در آن خواهرِ به گفتهی خودش فوق العاده خود را از دست داده است و به دنبال دلیلی برای مرگ او است، تا آنجایی که در سکانسی شاهد هستیم پس از روزها از مرگ خواهر، ژان هنوز در سکوت و شوک قرار دارد و اولین سخنی که به زبان میآورد این است که باید برای اعتراف به نزد کشیشی برود و از او با التماس میپرسد که دلیل زنده ماندن او مرگ خواهرش چیست و کشیش در پاسخ به او میگوید:« حتما خداوند تو را زنده نگاه داشته است که به تو پیغامی بدهد و تا زمانی که به ندای خوادوند پاسخ بدهی مرگ او بیهوده نبوده است» و تمام اینها باعث شکل گیری پیش زمینه ای در ذهن ژان به وجود آورده که او برای دلیلی زنده است.
از خود شروع فیلم نیز اتفاقات داستان در جهت نشان دادن قدیس و پیام آور بودن او دارد. از سکانس اول که او در کلیسا به دنبال بخشش عیسی مسیح رای بخشیدن کفش های پدرش به فقیری و ارتباط او با پسربچه ای که او را امر به کارهای نیک میکندو پیدا شدن شمشیر درکنار او تا در قلعهی حکومتی و یافتن ولیعهد میان چندین تن و پیروزی در جنگهایش, همه و همه این فکر را در ذهن مخاطب که او قدیسی پاک و پیامآوری الهی است را قطعی میکند. اما رفته با رسیدن به اواخر فیلم جایگاه و صحت این فکر در ذهن مخاطب تنزل مییابد. در این میان نیز میتوان نحوهی برخورد و سیاست جکومت را با ژان را نیز قابل توجه دانست، درآنجا که ولیعهد و مشاورانش به ظهور و درستی اداعای او باور نداشتند، مادرزن ولیعهد با در نظر گرفتن افکار عمومی و باور آنها به پیشگویی ها و ظهور همچین دختری ولیعهد را مجاب میکند تا برای انگیزه دادن به مردم برای جنگ باید ژان را بپذیرد تا جرقههای امید را در دل مردم روشن کند و چه صلاحی بهتر از امید برای جنگیدن و درست پس از مدتی و بعد از تاج گذاری و به قدرت رسیدن پادشاه با کمک ژان و نیروهای جنگی و شروع مذاکرات او با انگلستان رفته رفته حمایت خود را از ژان کم میکند و در گفتگویی ، مادرزنش به او میگوید :« اگر خدا هنوز با اوست پس در این مبارزه نیز پیروز میشود و در صورت کمتر بودن ارتشش ایمانش باید زیادتر باشد» در اینجا میتوانیم استفادهی حکومت ازین دست رخداد ها را برای رسیدن به منافع خود را ببینیم؛ در جایی که به نفعش باشد او را قدیس شمارده و حمایتش میکند و درجایی که نیازی به او نداشته باشد مقدس شماردن او را کافی برای رسیدن به اهداف میداند و علاوه بر اینها شکست ژان در جنگ با نیروی کمتر خود این فکر را در ذهن مخاطب ایجاد میکند که در جنگهای گذشته هم اگر تعداد افراد کم بود و حمایتی نداشت ممکن بود پیروز نشود پس به موضوع قدیس بودن او ارتباطی ندارد و درست در اوخر فیلم و جایی که تمام اتفاقات و اظهارات علیه ژان است، نقطه اوج تناقضات و مسایل مربوط به پیامآور بودن او را میتوان در سکانسهای گفتگوی او با داستین هافمن _درست مانند ژاندارک که مشخص نیست آیا الهاماتی که به او شده است حقیقی است یا خیر او هم به درستی مشخص نیست که کیست و آیا حقیقیست یا خیر _را دید. او شروع میکند به زیر سوال بردن افکار و تصورات او از جمله مرگ و چگونگی پوسیده شدن جسدش، تشخیص او در حق و باطل و خوب و بد، نیاز خداوند به او و الهاماتش به خصوص چه گونگی پیدا شدن شمشیر در دشت و نامیدن آن به عنوان یک نشانه. حتی در این مورد که ژان در عین حال که مخالف ریخته شدن خون یک دشمن در جنگ بود تمام راه حل پیروزی و ریخته نشدن خون سربازان فرانسه را در جنگیدن محض میدید و نه مذاکره در عین حال اینکه ماهیت جنگ ذاتا همراه با کشته و ریخته شدن خون میباشد و ژان بدون تفکر و صرف باور داشتن به الهاماتی که از سوی خداوند برای پیروزی به او میشود حتی بدون داشتن یک تاکتیک جنگی اقدام به عمل میکرد. تمام اینها نقطهی اوجی هستند در قطعیت تردید، به پیامآور بودن ژان و رسیدن الهامتی از سوی خداوند به او. و با این چند سکانس کل منطقی که مخاطب در ذهن خود داشت زیر سوال میرود و همچنین منطق روایی کل فیلم توسط خودش. در آخر داستان هنگامی که کسی حاضر به گوش دادن به اعترافات او نمیشود او در نزد همان شخص ناشناس به دیدن نشانههایی، آنطور که خودش دلش میخواست، اعتراف کرد نه به آنصورت که واقعا حقیقت داشت. و درنهایت تبدیل شدن او به آن کس که مردم باورداشتند یک فرد در میدان جنگ برای دلیلی میجنگد نه آن شخص که واقعا هست. و در پایان فیلم، او در زیر نشان صلیب و کلیسایی که در یک سویی چون فرانسه او را مقدس شمارده و در آنجا احساس امنیت میکرد در سوی دیگری چون انگلیس او را کافر دانسته و پداشی جز مرگ برایش نمیدانند، به آتش کشیده میشود.